من مینویسم تو بخوان ...

25

باز من

 

همین
جای همیشگی

بید
مجنون دلخواهم

و بوی
قهوه

که مرا
مست کرده

مدت
هاست اینجا نبوده ام

دلم
برای تنهایی های دوست داشتنی ام تنگ شده بود

که
بنشینم اینجا

آهنگ
های آرامش بخش گوش دهم

و
بنویسم

قهوه
ام را می آورند

دوست
داشتنی ترین طعم دنیا

به سنگ
فرش های خیابان نگاه میکنم

همه
چیز مثل همیشه است

نمیدانم من هم

مثل
همیشه هایم هستم یا نه !

اصلا
مگر مهم است؟

اینجا
هم تا همیشه همین گونه نمیماند

روزی
می آید

که نه
من مثل همیشه هایم هستم

و نه
اینجا

و آن
قدرها هم مهم نیست

آدم
های جدید می آیند

عتدن
میکنند به من جدید

و من
خو میگیرم

به این
من کهنه جدید

که
مینشیند جای همیشگی جدید

و بعد
از مدتی کوتاه

فراموش
میکنم همیشه های قدیمی را

و شاید
در همیشه های جدید

من
دوست داشتن های جدید ژیدا کنم

و
نوشیدنی دیگری سفارش دهم

ولی
بوی قهوه همیشه مرا مست خواهد کرد

و شاید
هم نه

مهم هم
نیست

عادت
ها تغییر میکنند

دوست
داشتن ها هم

ولی
میدانم

با همه
فراموشی ها

روزی
که از این خیابان رد شوم

باز هم
خاطراطی در قلبم بیدار میشوند

و یا
شاید

سنگ
فرش خیابانی دیگر

در
شهری

و یا
کشوری دیگر

و یا
کافه ای با این میزان صمیمیت

باز هم
مرا به یاد

تنهایی
های دوست داشتنی

و دوست
داتن های قبل بیندازد

و من
لبخندی بزنم

نمیدانم باز هم

جایی
درختی خواهم دید

که تا
این اندازه به آن مانوس باشم یا نه

دلم
میخواهد

خانه
ام ژنجره های بزرگی داشته باشد

به
اندازه کل دیوار

بی
پرده

و
پنجره همجوار درختی باشد

سبز

که
وقتی باد می اید

من
بنشینم روی یک صندلی همیشگی

و یک
فنجان قهوه بنوشم

شاید
آن روزها

تنها
باشم

و
یا شاید

گرمی
دستانی را

روی
شانه ام حس کنم

گرمی
آغوشی را

دوست
داشتنی را

+ نوشته شده در  ۱۳٩۱/۱/٢٧ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ  توسط دخترک  نظرات ()

24

تا حالا تو تاریکی سیگار کشیدی؟ محشره وقتی سیگارو میگیری جلوی صورتت و دودشو میدی تو هوا  و بعد به جاش یه حجم کوچیک از هوای سرد و میدی تو نگاه کردن به نور کم سیگار مث اون کور سوی امید میمونه که واسه زندگیت داری مث اون یه دلخوشی ساده که یه وقتا خنده رو میاره و مهمون لبات میکنه سیگاره که به تهش میرسه یه گرمای کمی ام حس میشه ولی تو میدونی نه به اون نور کم میشه دل خوش کرد نه اون گرما موندنیه یه نگاه به آسمون بنداز امشب تعداد ستاره ها بیشتر از شبای قبله فکر کنم یه خبریه هوام یه جور خوبی سرده آدم خوشش میاد با یه لباس نازک بشینه تو بالکن هیشکی ام نباشه که دعواش کنه بعدش سیگار بکشه و آسمون و نگاه کنه یواشکی سیگار کشیدن خیلی کیف داره مث ریز ریز خندیدن به یه موضوع بی اهمیت میمونه...
+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ  توسط دخترک  نظرات ()

23

درد دارد

وقتی اعتماد باشد

دوستی نباشد

و بیشتر از آن درد دارد

وقتی کسی هست

که یدک بکشد

نام دوست را

ولی اعتماد ...

جایی نداشته باشد در این دوستی

وقتی طولانی ترین دوستی ها

حتی به سال نمی کشند

دیگر چگونه می شود

ادعای زنده بودن داشت

همین می شود

که دوستت دارم ها را

به جای قرمز

به جای سفید

باید با رنگ مشکی نوشت

باید بر آب نوشت

نه بر دل

باید قدری بد بود

قدری سنگ شد

سرسختی

تنها راه نجات است

بی تفاوتی هم

همراه آن

و اشک های من

همین جای همیشگی

ریخته میشوند

تا همه چیز پایان یابد

دوستی

اعتماد

عشق

و حتی

من هم

همین جای همیشگی

تمام میشوم

اینجا

اکنون

انتها نام میگیرد

انتهای

شادی

غم

و هر فکر دیگری

...

بیا

یک لبخند روی صورتم نقاشی کن

دیگر

از گریه ها خسته ام

شب

تاریکی

سکوت مطلق

مرا در بر گرفته

شلاق سکوت

کوبیده میشود

بر تن نحیفم

این روزها

آدم ها این گونه توصیفم میکنند

ظاهر آرام

رفتار خشن

و هم

از همه اینها گذشته ام

خسته ام

پارادکس زندگی من

فراتر از اینهاست

این روزها

نبودنت

ندیدنت

نداشتنت

و حتی بودنت هم

فرق چندانی ندارد

به نبودنت عادت کرده ام

همان طور که به بودنت

باز هم بحث

سر تلخی و ماندگاری ست

و شیرینی و زودگذری

این روزها

اگر بشنوم

که تا ابد نخواهی آمد

چیزی در زندگی ام تغییر نخواهد کرد

حتی متعجب هم نمیشوم

دل خوش کردن فایده ای ندارد

چند وقتی است

میگویم

وقتی اولین باران بیاید

تو هم می آیی

باران می آید

و از تو خبری نیست

به انتظار برف مینشینم

در این فصل

و این ماه از سال

در آبان

برف می آید

غیر ممکن

ممکن میشود

اما تو

آمدنت را موکول میکنی به آینده

این روزها

تو از همه چیز محال تری

دست نیافتنی تر

کاش میشد

زیر همه چیز زد

بالا آورد تمام روزهای بد را

تمام خاطرات را

تلخ و شیرین

و همه را به دست فراموشی سپرد

....

ادامه دارد

 

 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٩/٢ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ  توسط دخترک  نظرات ()

22

دخترک امشب

دلش آغوش کسی را میخواهد

که یادش رفت

قبل از رفتن

قدری حرف های خوب بزند

که یادش رفت

دخترک

احساساتی است

زود دلش میگیرد

گریه میکند

میشکند

دخترک امشب

دلش میخواهد

جای دیگری باشد

جایی

جدا از این دروغ ها و نیرنگ ها

جدا از این تظاهر کردن ها

جایی که گفتن دوستت دارم جرم نباشد

گناه نباشد

آغوش کسی را خواستن هرزگی نباشد

جایی باشد

که کسی باشد

که امروز

شاید هم

فردا بیاید

زودتر بیاید

و او را با خود ببرد

اینجا دنیایش نباشد

آغوش دخترک بشود دنیایش

کسی که گل رز را دوست داشته باشد

و بهمد

نگاه دخترک را

و بغضش را

از پس کلام هایش

از فرسنگ ها فاصله

کسی که گرمی دست هایش

بوی زندگی بدهد

و مهربانی

پیشه اش باشد

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٩/٢ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ  توسط دخترک  نظرات ()

21

اینجا اصفهان

زاینده رود

دخترک در حال قدم زدن در کنار رودی که به نظر میرسه ماه هاس مرده

به سه سال گذشته فکر میکنه

به روزهایی که پر از امید همین جا قدم میزد و خنده رو لبش بود

داره مقایسه میکنه شادی اون روزا رو با یکنواختی امروز

شاید هم ترک های کف خالی این رود رو ربط میده به دلمردگی های امروزش

شاید آب رفته از اینجا شادی ها رو هم با خودش برده

هوا سرده

باد میاد

دخترک کتش رو میپیچه دور تنش و قدم هاش و سریعتر میکنه

داره فرار میکنه

از سرما

از بی آبی

از بی مهری

ولی هر چی پیش میره همه اینها بازم ادامه داره

آسمون

یه صدای رعد و برق مهیب و نم نم بارون

یه امید پوچ  که دوباره این رود زنده میشه 

این دل هم

...

توی همین فکرا

وقتی قدما آهسته میشن واسه لذت بردن از بارون

همه چیز مثل یه رویا محو میشه

دخترک دنبال قطره های بارون میگرده

امید رود واسه جاری شدن هم در زمانی کوتاه میپیونده به رویاهای دخترک

و اون ها همدردی میکنن با هم

دخترک با خود فکر میکنه

کاش چشمهایی داشتم به قدرت ابرها

روزها میباریدن

مینشستم همین جا

و سیراب شدنت را میدیدم

رود اما صدای دخترک را که میشنود

رویایش یادش میرود

میگوید خدایا

دیگر دعای باران نمیکنم

به من قلبی ده

و دستی

که عشقم را

و آغوشم را

برای همه عمر نثار دخترک کنم

این همه احساس لطیف حیف است که خشکیده شود

من اگر خشک بمانم

اما زندگی زیباتر است

اگر بدانی عشق وجود دارد

و حس کنی گرمایش را...

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۸/۸ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ  توسط دخترک  نظرات ()

20

آفتاب غروب میکند

مثل همیشه دل تنگ میشوم

دلم میگیرد

از همیشه های باور نکردنی

از آدمها

از دوست داشتن های دروغین

از تظاهر کردن ها

از انتظار

برای آمدن روزهای دلخواه

به آدم ها بگویید

دوستت دارم هایشان

باشد برای خودشان

من دل خوش نمیکنم به دروغ های زیبا

من

حقیقت های تلخ را بیشتر دوست دارم

طعم ماندگار قهوه تلخ را دوست تر دارم

تا شیرینی زودگذر لبخندهای دروغین

سلام های دروغین

...

ورودی قلبم را حصار کشیده ام

اجازه آمدن نداری

ولی اگر آمدی

دیگر فکر رفتن را از سرت بیرون کن

برای رفتنت

باید تن بدهی به ذره ذره کردن

قلبی که از آن من است

کسی که به فلب من وارد شود

این چنین نامردی در رسم زندگی اش نیست

من

مدت هاست بزرگ شده ام

همیشه از تظاهر متنفر بودم

اما این روزها

که مهر بزرگی زده اند بر پیشانی ام

فهمیده ام

اگر بخواهم همان من ساده زود باور باشم

که دوست داشتن های بزرگ را در چیزهای کوچک میبیند

که آنچه برای آدم بزرگ ها با ارزش است را بی ارزش میبیند

که ارزش هایش جور دیگری رقم خورده اند

برای آدم بزرگ ها ارزشمند نخواهم بود

این است

که این روزها

تظاهر میکنم

به سرسخت بودن

به آدم بزرگ بودن

این روزها کسی باید بیاید

که مرا اهلی کند

که باز کند راه قلب مرا

و من واقعی را ببیند ...

گاهی

دست خودم نیست

بی بهانه

میشوم همان من ساده همیشگی

مانند این روزها

که کسی هست

کسی که نزدیکی میکند با شازده کوچولوی رویاهای من

من هر روز

سر ساعت همیشگی

منتظرش می مانم

گاهی می آید

خوشحال میشوم

گاهی نمی آید

دلگیر میشوم

گاهی آمدنش به تعویق می افتد

نا امید میشوم

میزنم زیر همه چیز

پناه میبرم به همیشه های قدیمی

تنهایی

باران

قهوه

و این کاغذ های رنگی

که کودکی ام را بیش از پیش زنده میکنند

فکر میکنم

به همه حرف های خوب فکر میکنم

بدی ها را فراموش میکنم

بی قراری ها را

نا امیدی را هم می اندازم بیرون از ذهنم

مثل همان دختر بچه ی همیشگی

که یک آغوش گرم و صمیمانه

پاک میکند خاطره گریه ها را

و لبخند را جایگزین میکند

و گاهی

لبخند جایش را میدهد

به خنده های از ته دل

مثل زمان هایی

که شازده کوچولوی رویاها

زنگ میزند

و حرف های خوب میزند

و من همه جیز را

فراموش میکنم

دل خوش میکنم

به رویاهایم ...

افسوس که همه اینها

رویایی بیش نیست ...

واقعیت این است

این که من

مینشینم

تنها

قهوه

و کاغذهای سفید خط کشی شده

که سیاه میشوند

که سیاهشان میکنم

که پر میشوند

و من

خالی میشوم

دقیقه ای بعد

این منم

که گذر میکنم از خیابان ها

دلم میخواهد

چشم هایم را ببندم

شازده کوچولوی رویاها

از راه برسد

دستهایم را بگیرد

سرم داد بزند

بگوید

مگر بچه ای؟

اگر او باشد

میتوانم قدری سر به هوا باشم

دلم میخواهد

وقت هایی باشد

که من

بچه شوم

و او

مراقب من باشد

با عشق ...

 

 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٧/٢۱ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ  توسط دخترک  نظرات ()

19

اینجا تهران

ترمینال آرژانتین

ساعت 16

من در حال ترک تهران

به سمت اصفهان

نمیدانم دفعه بعد که خواهم آمد کی خواهد بود

دیر یا زودش را نمیدانم

ولی

امید دارم به دیدار کسی

که بشود همه کسم

نمیدانم

این روزها

بیشتر از هر زمان دیگری

دلم برای تهران تنگ میشود

این زمان ها

که این جاده

میشود تنها دلیل دوری کردن تو از من

میخواهم باران باشم

خودم را بکوبم به پنجره اتاقت

بی وقفه

تا حضور مرا درک کنی

تا شاید مرا ببینی

...

میخواهم آسمان باشم

تا تو

دیگر نتوانی مرا نادیده بگیری

تا وسعت من

تو را غرف کند در خود

...

مرا بببین

این منم

که برای با تو بودن

میخواهم هر چیزی باشم

غیر از خودم

...

محتاجم به صدای تو

که بخوانی نام مرا

و دیگر

هیچ لحظه ای را

بیشتر از این دوست نخواهم داشت

...

وقتی میگویی مواظب خودت باش را

بیشتر از هر زمان دیگری دوست دارم

وقتی حس میکنم قدری

نگران من هستی ....

 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٧/۱۸ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ  توسط دخترک  نظرات ()

18

اینجا نشسته ام

منتظر حرکت به سمت تهران

حس خوبی است

حس خوبی دارم

احساسات زیادی در وجودم شعله ور میشود

خیالات هم

کاش باران ببارد

نم نم

و کاش ...

من

بتوانم عاشق باشم

کاش دستانی باشد

که بفشارد دستان مرا از روی عشق

کاش آن دستان

دستان تو باشد

گناه من این است

قدری احساسات خشکیده در قلبم

انقدر حس خوبی است

که این گناه را با هیچ چیز عوض نخواهم کرد

کسی چه میداند من چرا این موقع

و با این عجله

به تهران میروم ...

حتی

خودم هم نمیدانم

چیزی در قلبم

به من میگوید

باید بروم

انشا نمینویسم

شعر هم نیست

فقط درد و دل است نوشته هایم

درد و دل هایی که زبانی برای گفتنشان نیست

و یا

گوشی برای شنیدنشان

کاش باران بیاید

بروم بام تهران

دست هایم را باز کنم ....

نه

میدانی چیست ؟

اینها را نمیخواهم

دارم حاشیه میروم

آن چیزی که واقعا دلم میخواهد

دیدن توست

اینکه باران باشد یا نه

فرقی ندارد

میخواهم دلم یک دل شود

که

بگذارم بروی

یا

محکومت کنم به ماندن

مگر چه میشود

قدری خودخواه باشم؟

پس کی همه چیز به میل من میشود؟

از خیره شدن به صفحه مبایلم

و انتظار کشیدن خسته شده ام

نمیدانم دارم فرار میکنم

یا خودم را در دام می اندازم

هر چه که هست

برایم یک جا ماندن

اینجا ماندن سخت شده است!

میدانم

احساساتی بودن زیاد هم خوب نیست

این را میدانم

ولی اینجا

منطق جایی ندارد

اصرار نکن عزیزم

من سرشار از احساسم

کاری نمیشود کرد ...

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٧/۱٤ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ  توسط دخترک  نظرات ()